|
اما تنها این مهمه که چون کوه پر غرور استوار بشی حسرت همه...تکیه گاه همه..فقط باور کن هستی,که میتوانی.
هنوزم خیلی مونده....کوتاه کردی رفت!!!!به همین سادگی؟ تازه اولشه.
بدترین روز زندگیم,دیروز.(منم آخر دلشکستم)
یادش بخیر محرم های بچگیمون...زندگی بود.
شکرت که هنوز اینقدر خوشی ندیدم که بخوام بیشتر اینجا بمونم...
گاهی فقط آرزو میکنی بگذره...خوب یا بد فقط دوست داری بگذره....
خدایا...تو چقدر دشمن داری آخه.....!
ترسهایم را که میبینم بیشتر میترسم از ترس ها و از دیدنشون در برابرم!!!...
این روزها که میگذرد...فقط دوست دارم بگذرد این روزها...
خُدام همون خدایی که ....{مکثی کوتاه}.......بگذریم.
ای لعنت به هرچی آدم بزدله راحت طلبه که راحت زندگیشو میکنه و بد بختی های مردم توجامعه واسش حاشیه است..بود و نبودشون هیچ خارشی هیچ جاییشون نمیندازه...
سرت رو بنداز پایین.اینجوری کمتر از من خجالت میکشی..بنده ام...!
آخرش مرگو میبوسی/تویه عزلت محبت/سوته دل میون رقصی..حس میشی مثل یه غیبت!
شد که شد..دیگه شده چه میشه کرد؟
من اومدم..تحویلم میگیری یا برگردم ..(خدایا)
دل که نازک تر از شیشس..وقتی شکست دیگه شکسته...
آنجا که آخر به پایان میرسد..آغاز نام کوچک من است...واین بود حدیث تنهایی/
پیش میاد خب...گاهی!
تو لحظه های زندگی آدمها گاهی خسته اند...گاهی هم میخنند ولی...اغلب دلشکسته اند/
و فهمیدم محبت تاوان انسان های هبوط کرده در زمین است...وهجران دلیل غیرت خود خدا! سختر از اینم میشد که بشه؟
دیگران که دیگر بودند که گمان بردند این دیگری از ما نیست دگر، تو چرا؟...
آخرش از زخمم یاد نگرفتم که دردمو نخورم ...بگم آخ...
منو کوچه..منو رفتن..منو بغض دلشکستن...به همین سادگی/
به باد سلام کن باد بادک....تو را نمیخواهد هیچ دستان کودک...و حکایت قریب دستان خالی/
بهار انگار حواست را پرت کرده..نمیدانی زمستان سرد وتاریک است ,نمیدانی در غروب تاریک یک دریا..همه راه ها برای تو باریک است...
و باز هم با خیال تو...این لحظه های آخر.
دوباره هوس..وسوسه..لذت یک گناه ومَنی که دیگر توان طاقتم نیست وصدای خُرد شدنم را میشنوم...
چقدر خستم ..یک لیوان چای وسیگار بعدش...وبا ترانه ها ی نگفتم خوابم میبره...
خدایا...از تو یکی توقع دارم ها...مگه چند تا مثه تو دارم؟
مرگ چه زیباست..گاهی...
خوش به حال همه اون هایی که همیشه نشئه اند از خیلی چیز ها...
نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم آدم تر بشم...تنها تر میشم؟!؟
یکی یکی آمدند وتسلیت گفتند...فهمیدم تولدم است.
خودم رو به خواب زدم تا دیگه نتونی بیدارم کنی...
خیلی وقته باغ وحش نرفتم..تقریبا از بچگیم.لباسمو میپوشم میرم تو خیابون...
من دلتنگ دلتنگی های بعد از گناه هستم..یکی پیدا نمیشه شهامت انجامش رو بهم برگردونه؟
ای داد بیداد...کاش لذت گفتن یک آخیش هنوز باشد....
نه تو مال من میشوی و نه من مال تو ...وزندگی است که از دور خنده ای تلخ به ما مردگان میکند...
به دنیا اومدیم که زندگی کنیم یا تحمل..؟ای بی معرفت....
عمریست که سنم گذشت وحال فهمیدم که نفهمیدن چه نعمتیست...
ای شب روان را مشعله ای بیدلان را سلسله...
پست فطرت چه کاره ای که کادوی به این مهمی میدی؟به این گرونی؟گیریم۱۴۴ هم قدت باشه...
عید پارس ها تسلیت باد...با اون دعای عربیش.... وعید اعراب....با اون معنای دعای عربیش...
"حوا شدم که مال تو باشم..ولی خدا هیچ وقت تورا برای من آدم نمیکند.."این را خواندم وسالهاست فهمیدم چرا تورا از خود قایم نمیکنم...
بزار غمت ، فکر وخیالت از درون بِبُرتت..صیقلت بده...با کسی تقسیمشون نکن ،حیفه...
بوی نا گرفتم از دولا راست شدن های از روی عادت..مگر چند رکعت را میشود برای تو خواند! فقط!
تلخم مپیچ...در این روز گار پیچ در پیچ...
غمم بیش از این حرف هاست...عجله نکن. جای سکوت است اینک....
چند لحظه بیشتر به ساعت ۸ نمانده بود...باتری ساعت را در آوردم وباز سال ها انتظار...چه قدر خوب وکشنده است...
تمامم را بالا آورم حال که چیزی از کسی برایم نماند..خدای این روزگار.رحم تو به کفتار ها بیش از انسان هاست! میدانم...
تو رفتی...قرار بود روزی با ماشین خودم ببرمت امام زاده شاه عبد العظیم..نه اینکه امشب برایت نماز شب اول قبر بخوانم...کاش که بار دیگر هم...کاش..فقط همین. سهم این روز های من از توست...
صدایم کن...نگاهم کن...اینها دستور نیست دست نیاز است که سالهاست حتی به سوی خودم نیز ...بآری نگاهم کن که سنگینی نگاهت را سخت مشتاقم به روی سختی هایم امشب...مهربان خدایم واین را در سخت ترین قله زندگی گفتم..تو خود میدانی..
جگر آتش گرفته دل سوخته دنیایی از حرفهای نا گفته واشک های ناریخته تمام دارایی من است خدای من؟نه یادم رفت جواب...را از قلم انداختم.حال من خجالت کشم یا..؟و یقین دارم که باز هم از گفته ام پشیمان میشوم.این را از اشک های یخ کرده بر گونه هایم میفهمم...و عاقب همین حسرت وپشیمانی میکشدم.میدانم...
از خون وبویش بیزار بودم..اما از وقتی با بهانه ی سرخ زندگیت به پیاده رو های انقلاب شرف بخشیدی...انگار خون وشرف از من وما بیزار شده اینک...برادرم.
اگر مقصد کوچ است قفس شکسته بهتر...بدن ناسالم بهتر...این همه دعا برای چیست؟
چشم به دری دوخته ام که هیچ گاه باز نخواهد شد واین چشم انتظاری مرا به جایم دوخته است,به زمین. راستی چقدر از خیاطی بدم میآمد...
تحسینت نمیکنم تا شرم نکنی,تنبیهت نمیکنم تا...آنگاه با خیال راحت به گناهت برس... ومن میبخشمت...(خدای من).
فراموشم که نکنی تازه به یاد میاورمت...فراموشت میکنم,شاید...شایدم این منطق هر امتحانت هست... |
||||||