مجهولاتِ

مردی که وجود ندارد

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اما تنها این مهمه که چون کوه پر غرور استوار بشی حسرت همه...تکیه گاه همه..فقط باور کن هستی,که میتوانی.

+نوشته شده در 1390/11/02ساعت15:45توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

گاهی لذتی که در صحبت با یک دختر هست,در سکس با یک دختر دیگر نیست...و این یعنی معجزه محبت...باور کن.

+نوشته شده در 1390/10/24ساعت14:54توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

هنوزم خیلی مونده....کوتاه کردی رفت!!!!به همین سادگی؟ تازه اولشه.

+نوشته شده در 1390/10/04ساعت20:40توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

بدترین روز زندگیم,دیروز.(منم آخر دلشکستم)

+نوشته شده در 1390/09/20ساعت13:22توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

یادش بخیر محرم های بچگیمون...زندگی بود.

+نوشته شده در 1390/09/09ساعت22:04توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

شکرت که هنوز اینقدر خوشی ندیدم که بخوام بیشتر اینجا بمونم...

+نوشته شده در 1390/08/28ساعت19:23توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

گاهی فقط آرزو میکنی بگذره...خوب یا بد فقط دوست داری بگذره....

+نوشته شده در 1390/08/28ساعت00:00توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خدایا...تو چقدر دشمن داری آخه.....!

+نوشته شده در 1390/08/14ساعت00:26توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

ترسهایم را که میبینم بیشتر میترسم از ترس ها و از دیدنشون در برابرم!!!...

+نوشته شده در 1390/08/07ساعت00:39توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

این روزها که میگذرد...فقط دوست دارم بگذرد این روزها...

+نوشته شده در 1390/07/20ساعت17:27توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خُدام همون خدایی که ....{مکثی کوتاه}.......بگذریم.

+نوشته شده در 1390/07/09ساعت02:54توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

ای لعنت به هرچی آدم بزدله راحت طلبه که راحت زندگیشو میکنه و بد بختی های مردم توجامعه واسش حاشیه است..بود و نبودشون هیچ خارشی هیچ جاییشون نمیندازه...

+نوشته شده در 1390/06/31ساعت02:27توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

سرت رو بنداز پایین.اینجوری کمتر از من خجالت میکشی..بنده ام...!

+نوشته شده در 1390/06/26ساعت20:33توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

آخرش مرگو میبوسی/تویه عزلت محبت/سوته دل میون رقصی..حس میشی مثل یه غیبت!

+نوشته شده در 1390/06/09ساعت22:51توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

شد که شد..دیگه شده چه میشه کرد؟

+نوشته شده در 1390/06/03ساعت16:52توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

من اومدم..تحویلم میگیری یا برگردم ..(خدایا)

+نوشته شده در 1390/05/26ساعت04:16توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

دل که نازک تر از شیشس..وقتی شکست دیگه شکسته...

+نوشته شده در 1390/05/09ساعت17:43توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

آنجا که آخر به پایان میرسد..آغاز نام کوچک من است...واین بود حدیث تنهایی/

+نوشته شده در 1390/04/27ساعت17:16توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

پیش میاد خب...گاهی!

+نوشته شده در 1390/04/04ساعت20:34توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

تو لحظه های زندگی آدمها گاهی خسته اند...گاهی هم میخنند ولی...اغلب دلشکسته اند/

+نوشته شده در 1390/04/01ساعت20:22توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

و فهمیدم محبت تاوان انسان های هبوط کرده در زمین است...وهجران دلیل غیرت خود خدا! سختر از اینم میشد که بشه؟

+نوشته شده در 1390/03/25ساعت01:29توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

دیگران که دیگر بودند که گمان بردند این دیگری از ما نیست دگر، تو چرا؟...

+نوشته شده در 1390/03/23ساعت23:09توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

آخرش از زخمم یاد نگرفتم که دردمو نخورم ...بگم آخ...

+نوشته شده در 1390/03/21ساعت22:55توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

منو کوچه..منو رفتن..منو بغض دلشکستن...به همین سادگی/

+نوشته شده در 1390/03/13ساعت22:13توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

به باد سلام کن باد بادک....تو را نمیخواهد هیچ دستان کودک...و حکایت قریب دستان خالی/

+نوشته شده در 1390/03/07ساعت12:53توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

بهار انگار حواست را پرت کرده..نمیدانی زمستان سرد وتاریک است ,نمیدانی در غروب تاریک یک دریا..همه راه ها برای تو باریک است...

+نوشته شده در 1390/03/05ساعت12:40توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

و باز هم با خیال تو...این لحظه های آخر.

+نوشته شده در 1390/03/04ساعت16:39توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

دوباره هوس..وسوسه..لذت یک گناه ومَنی که دیگر توان طاقتم نیست وصدای خُرد شدنم را میشنوم...

+نوشته شده در 1390/02/29ساعت21:11توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

چقدر خستم ..یک لیوان چای وسیگار بعدش...وبا ترانه ها ی نگفتم خوابم میبره...

+نوشته شده در 1390/02/26ساعت20:35توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خدایا...از تو یکی توقع دارم ها...مگه چند تا مثه تو دارم؟

+نوشته شده در 1390/02/22ساعت19:59توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

مرگ چه زیباست..گاهی...

+نوشته شده در 1390/02/19ساعت16:57توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خوش به حال همه اون هایی که همیشه نشئه اند از خیلی چیز ها...

+نوشته شده در 1390/02/17ساعت15:33توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم آدم تر بشم...تنها تر میشم؟!؟

+نوشته شده در 1390/02/11ساعت21:10توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

یکی یکی آمدند وتسلیت گفتند...فهمیدم تولدم است.

+نوشته شده در 1390/02/08ساعت22:21توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خودم رو به خواب زدم تا دیگه نتونی بیدارم کنی...

+نوشته شده در 1390/02/06ساعت22:06توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خیلی وقته باغ وحش نرفتم..تقریبا از بچگیم.لباسمو میپوشم میرم تو خیابون...

+نوشته شده در 1390/01/31ساعت20:23توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

من دلتنگ دلتنگی های بعد از گناه هستم..یکی پیدا نمیشه شهامت انجامش رو بهم برگردونه؟

+نوشته شده در 1390/01/27ساعت13:34توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

ای داد بیداد...کاش لذت گفتن یک آخیش هنوز باشد....

+نوشته شده در 1390/01/22ساعت16:18توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

نه تو مال من میشوی و نه من مال تو ...وزندگی است که از دور خنده ای تلخ به ما مردگان میکند...

+نوشته شده در 1390/01/18ساعت11:46توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

به دنیا اومدیم که زندگی کنیم یا تحمل..؟ای بی معرفت....

+نوشته شده در 1390/01/15ساعت16:31توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

عمریست که سنم گذشت وحال فهمیدم که نفهمیدن چه نعمتیست...

+نوشته شده در 1390/01/15ساعت14:37توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله...

+نوشته شده در 1390/01/10ساعت01:59توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

پست فطرت چه کاره ای که کادوی به این مهمی میدی؟به این گرونی؟گیریم۱۴۴ هم قدت باشه...

+نوشته شده در 1390/01/08ساعت13:29توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

عید پارس ها تسلیت باد...با اون دعای عربیش.... وعید اعراب....با اون معنای دعای عربیش...

+نوشته شده در 1389/12/27ساعت00:26توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

"حوا شدم که مال تو باشم..ولی خدا هیچ وقت تورا برای من آدم نمیکند.."این را خواندم وسالهاست فهمیدم چرا تورا از خود قایم نمیکنم...

+نوشته شده در 1389/12/24ساعت17:43توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

بزار غمت ، فکر وخیالت از درون بِبُرتت..صیقلت بده...با کسی تقسیمشون نکن  ،حیفه...

+نوشته شده در 1389/12/23ساعت22:12توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

بوی نا گرفتم از دولا راست شدن های از روی عادت..مگر چند رکعت را میشود برای تو خواند! فقط!

+نوشته شده در 1389/12/18ساعت22:08توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

تلخم مپیچ...در این روز گار پیچ در پیچ...

+نوشته شده در 1389/12/16ساعت10:19توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

غمم بیش از این حرف هاست...عجله نکن. جای سکوت است اینک....

+نوشته شده در 1389/12/14ساعت22:07توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

چند لحظه بیشتر به ساعت ۸ نمانده بود...باتری ساعت را در آوردم وباز سال ها انتظار...چه قدر خوب وکشنده است...

+نوشته شده در 1389/12/09ساعت11:39توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

تمامم را بالا آورم حال که چیزی از کسی برایم نماند..خدای این روزگار.رحم تو به کفتار ها بیش از انسان هاست! میدانم...

+نوشته شده در 1389/12/05ساعت15:55توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

تو رفتی...قرار بود روزی با ماشین خودم ببرمت امام زاده شاه عبد العظیم..نه اینکه امشب برایت نماز شب اول قبر بخوانم...کاش که بار دیگر هم...کاش..فقط همین.  سهم این روز های من از توست...

+نوشته شده در 1389/12/02ساعت20:01توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

صدایم کن...نگاهم کن...اینها دستور نیست دست نیاز است که سالهاست حتی به سوی خودم نیز ...بآری نگاهم کن که سنگینی نگاهت را سخت مشتاقم به روی سختی هایم امشب...مهربان خدایم واین را در سخت ترین قله زندگی گفتم..تو خود میدانی..

+نوشته شده در 1389/11/30ساعت10:38توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

جگر آتش گرفته دل سوخته دنیایی از حرفهای نا گفته واشک های ناریخته تمام دارایی من است خدای من؟نه یادم رفت جواب...را از قلم انداختم.حال من خجالت کشم یا..؟و یقین دارم که باز هم از گفته ام پشیمان میشوم.این را از اشک های یخ کرده بر گونه هایم میفهمم...و عاقب همین حسرت وپشیمانی میکشدم.میدانم...

+نوشته شده در 1389/11/27ساعت21:59توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

از خون وبویش بیزار بودم..اما از وقتی با بهانه ی سرخ زندگیت به پیاده رو های انقلاب شرف بخشیدی...انگار خون وشرف از من وما بیزار شده اینک...برادرم.

+نوشته شده در 1389/11/26ساعت08:32توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

اگر مقصد کوچ است قفس شکسته بهتر...بدن ناسالم بهتر...این همه دعا برای چیست؟

+نوشته شده در 1389/11/24ساعت13:54توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

چشم به دری دوخته ام که هیچ گاه باز نخواهد شد واین چشم انتظاری مرا به جایم دوخته است,به زمین. راستی چقدر از خیاطی بدم میآمد...

+نوشته شده در 1389/11/21ساعت16:31توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

تحسینت نمیکنم تا شرم نکنی,تنبیهت نمیکنم تا...آنگاه با خیال راحت به گناهت برس... ومن میبخشمت...(خدای من).

+نوشته شده در 1389/11/20ساعت10:34توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

فراموشم که نکنی تازه به یاد میاورمت...فراموشت میکنم,شاید...شایدم این منطق هر امتحانت هست... 

+نوشته شده در 1389/11/18ساعت15:03توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

دلت که از همه جا قرص شد..تازه وقت نرفتن سراغ درد سر هاست...

+نوشته شده در 1389/11/17ساعت17:32توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

نسل آدم منقرض شده یا چشمان من کور..؟چرا ۲۱ سال است آدمی ندیده ام؟

+نوشته شده در 1389/11/15ساعت22:27توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

ایمان که نداشته باشی ایثار کار سختی است..اون موقع از یاد بردنش هم راحت است!نه؟

+نوشته شده در 1389/11/15ساعت19:47توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

من مانده ام و یک طناب زخیم وچهار پایه ای...یک لگد.حال دیگر آن دو تنهای تنهایند با مشتی حسرت دیرین...

+نوشته شده در 1389/11/14ساعت22:23توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

خوبیهایم را بالا می آورم شاید مرا ببینی خدای من....

+نوشته شده در 1389/11/14ساعت17:53توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)

برو که این بار رفتنت زیباست...ومیدان خالی کردنت ای زن.

+نوشته شده در 1389/11/13ساعت18:30توسط نویسنده | نظرات (0)

نظرات (0)